تبلیغات
دانش ایرانی

دانش ایرانی
پیله ات را بگشای تو به اندازه پروانه شدن زیبایی 
نویسندگان
یورگن هابرماس در شهر دوسلدورف در شمال راین ـ وستفالی آلمان به دنیا آمد.پدرش رئیس دفتر صنعت و تجارت شهر و پدر بزرگش مدیر یك آموزشگاه محلی بود.از این رو در خانه‌ای پرورش یافت كه علاوه بر برخورداری از ویژگی‌های طبقه‌ی متوسط،‌دارای گرایش‌های روشنفكری هم بود.هابرماس در شهر گومرباخ و در دانشگاه‌های گوتینگن،‌بن و زوریخ تحصیل كرد.سپس روزنامه‌نگاری آزاد را پیشه‌ی خود ساخت.در سال 1954 از رساله‌ی دكترای خود با عنوان مطلق و مفهوم تاریخ دفاع كرد.همین مختصر،‌ظرف زمانی و مكانی را كه هابرماس در دل آن جامعه پذیر شده نشان می‌دهد.وی در درون جریانات روشنفكری آلمان،‌به ویژه در دوره‌ی ظهور و سلطه‌یابی نازی‌ها رشد یافت و طی سال‌های دهه‌ی 1950 به مطالعه‌ی آثار"گئورگ لوكاچ" پرداخت و سخت تحت تاثیر آنها قرار گرفت.
هابرماس همچنین آثار پیش‌كسوتان دبستان فرانكفورت را مطالعه كرد.در سال 1956 وی در دانشگاه فرانكفورت دستیار"تئودور آدورنو"‌شد.از 1961 تا 1964 در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت و نیز از 1964 تا 1971 در دانشگاه فرانكفورت جامعه‌شناسی و فلسفه تدریس كرد.از 1972 تا 1981 هابرماس مدیریت تحقیقات مؤسسه‌ی"‌ماكس پلانك" در"استارنبرگ" را برعهده گرفت.پس از بازگشت به فرانكفورت در 1981 بزرگ‌ترین اثر خود،‌نظریه‌ی كنش ارتباطی را در دو جلد منتشر ساخت.از 1983 در دانشگاه یوهان ولفگانگ گوته در شهر فرانكفورت مشغول تدریس شد و این تدریس تا سال گذشته‌ی مسیحی كه وی بازنشسته شده ادامه داشت.هابرماس تا كنون ده‌ها جلد كتاب تهیه و تدوین كرده و دست كم سه هزار اثر درباره‌ی او و اندیشه‌هایش به چاپ رسیده است كه معدودی از معروف‌ترین آثار خود وی عبارتند از:
1ـ به سوی جامعه‌ای عقلانی (1970)
2ـ شناخت/دانش و علائق انسانی(1971)
3ـ نظریه و عمل(1974)
4ـ‌بحران مشروعیت(1976)
5ـ ارتباط و تكامل جامعه (1979)
6ـ نظریه‌ی كنش ارتباطی(1981)
7ـ مقولات فلسفی نوگرایی(1987)
8ـ اندیشه ی پسا‌متافیزیكی(1988)
9ـ درباره‌ی منطق علوم اجتماعی(1988)
10ـ تغییر شكل ساختاری گستره‌ی همگانی(1989) یورگن هابرماس ، با آنکه در ابتدا از جنبش های دانشجویی حمایت میکرد اما در نهایت ، «پیرامون تظاهرات اعتراضی دانشجویان کشورش در سال 1968؛ در رابطه با تجربه های زمان فاشیسم ، گفته بود که روشنفکر چپ باید از دولت قانونی خود حمایت کند و نه از دانشجویان دگم گرای چپ شبه فاشیست .»
البته در مورد را بطه هابرماس با جنبش دانشجویی همیشه دو سویه کاملا متضاد وجود داشته است در حالی که از طرفی هابر ماس از جنبش دانشجوییی سال 1968 کاملا حمایت نمی کرد ،اما«آثار هابرماس یکی از منابع الهام جنبش دانشجویی بوده است»
تاکنون حوادث زیادی در اطراف کار و زندگی هابرماس افتاده است، از جمله اینکه : او 15 ساله بود که همچون گونتر گراس، عضو سازمان جوانان هیتلری شد، ولی بعد از پایان جنگ، هوادار دمکراسی های غربی گردید. و بعدا سالها در دانشگاههای آمریکا تدریس نمود و از فلسفه “عملگرایی“ و سودخواهی آنان انتقاد کرد.
در مورد هابرماس باید گفت که وی در ایران طرفداران زیادی دارد که البته بسیاری از آنها حتا کتابهای هابرماس را نخوانده اند! بلکه بیشتر به صورت یک پدیده مد شده به آن می نگرند این موج با ورود هابرماس به ایران در سال 1379 تشدید شده است. رورتی البته دلیل این موج را در چیز دیگری می داند«وقتی به تهران سفر کردم از اینکه شماری از آثارم به فارسی ترجمه شده و ایرانی‌ها آثار من را خوانده‌اند، شگفت‌زده شدم. تردید داشتم که مباحثاتی اینچنین جزئی ، میان فیلسوفان آمریکایی و اروپایی - که من هم در آن درگیر بوده‌ام - این چنین برای دانشجویان ایرانی جذاب باشد. اما بازخورد‌های سخنرانی‌ام درباره (دموکراسی و فلسفه) برایم روشن کرد که آنها واقعا به موضوع علا‌قه دارند. ‌
وقتی به من گفتند دیگر فیلسوفی که در تهران در موردش زیاد بحث می‌شود یورگن‌ هابرماس است نتیجه گرفتم که بهترین توضیح برای علا‌قه مردم به آثار ما دیدگاه مشترکمان درباره آرمان شهر سوسیال‌دموکراتیک است. در این آرمان‌شهر تعداد زیاد فعالیت‌ها لزوما با عضویت در اجتماع مذهبی معنا پیدا می‌کنند. ‌ »

هابرماس، که اکنون دوران سالخوردگی و بازنشستگی‌اش را طی می‌کند، از بزرگ‌ترین فلاسفه و عالمان اجتماعی زندة دنیا و وارث مکتب فکری بانفوذِ فرانکفورت است؛ مکتبی که تأثیری بسیار ژرف بر تحوّل فکری او گذاشته؛ تا آن‌جا که پیش از هر چیز نام او، مکتب فرانکفورت را تداعی می‌کند.بحث در مورد فرانکفورتی بودن هابرماس نیز بسیار پر دامنه است چنان که برخی اورا مهمترین فرانکفورتی نسل دوم و عده ای او را میراث دار و آخرین چهره مکتب فرانکفورت و دسته ای نیز او را  مابعد فرانکفورتی نام نهاده اند. یورگن هابرماس بیشتر در چارچوب سنت نظریه انتقادی کار می کند. تمرکز پژوهشهای او بر روی شناخت شناسی، تجزیه و تحلیل جوامع پیشرفته صنعتی سرمایه داری و سیاست روز و گذشته آلمان است.
 مطالعة آثار هابرماس، خواننده را پیشاروی جامعه شناسی قرار می دهد که بن مایه های قوی فلسفی دارد و این موضوع، یکی از تفاوت های او با فرانکفورتی های قدیمی تر است. هابرماس گرچه هم دانش آموخته و هم این روزها نمایندة زنده – و به بیانی، آخرین بازماندة – مکتب فرانفکورت است؛ اما در مواردی با آن ها هم رأی نیست. از جمله این که زیربنا و بن مایة کارهای هابرماس فلسفی است؛ در حالی که مثلاً در اندیشه های آدورنو و هورکهایمر – شاید جز در مقالة نظریة انتقادی و نظریة سنتی و در مانیفست ۱۹۳۷ و همین طور در نطق افتتاحیة هورکهایمر – تأکید زیادی بر فلسفه وجود ندارد. در یک کلام، هابرماس از پیشینة فلسفی آلمان، بسیار پرمایه تر از دیگر فرانکفورتی ها بهره برده است و این، خود را در نقد هابرماس به آدورنو و دیگر فرانکفورتی ها نشان می دهد، آن جا که آنها را به علت عدم توجه به هایدگر سرزنش میکند. باز به همین شکل، با اینکه بسیاری از فرانکفورتی های نسل اوّل برای رهایی از نازیسم، مدّتی کم و بیش طولانی را در آمریکا گذراندند، هابرماس در نقد آن ها از کم توجّهی شان به جامعه شناسی آمریکایی می گوید. در حالی که خود، کاملاً از جامعه شناسی آمریکایی در نظریه پردازی سود برده است.
نیز، هابرماس، اشکالِ نمادین تعامل اجتماعی را به نظریة انتقادی فرانکفورت افزوده است. او، به خرد رهایی بخش و بهترشدن زندگی مردم معتقد است. بن مایه های فلسفی کار هابرماس و تعلّقش به مکتب انتقادی باعث می شود که برای جامعه شناسی به جز تحلیل و تبیین، وظیفة ارائة راه حل و یاری رساندن به دیگران را نیز قایل باشد و همة این ها، مجموعاً او را به اندیشمندی بزرگ و متفاوت بدل نموده است. این تفاوت را پیوزی، به خلاصه ترین وجه، این طور بیان می کند:
«هابرماس، از توجّه زیادی که به او شده در شگفت است. برای او، زندگی فکری، بازی، شغل و پرورش هوش و استعداد نیست؛ بلکه قبل از هر چیز، احساس انجامِ وظیفه است و همین احساسِ انجامِ وظیفه از طریقِ جدّیت اخلاقی، بر تمام کارهای او سایه افکنده است. تنها هدفِ تحقیقاتی هابرماس، پیش بینی و توجیهِ جامعة بهتر جهانی ست که فرصت های بیشتری را برای نیکبختی و صلح و وحدت ممکن سازد. جامعه ای عقلانی تر و منطبق با نیازهای جمعی و نه منطبق با قدرت های خودکامه.»

اکنون که خلاصه ای از زندگی و بن مایه های فکری هابر ماس گفته شد به سراغ محفل پرورش او یعنی مکتب فرانکفورت می رویم.

مکتب فرانکفورت
بدون شک مکتب فرانکفورت یکی از مهمترین دستاوردهای فلسفی قرن بیستم است که جمعی از نئو مارکسیست های نوین از جمله تنی چند از فلاسفه، عالمان علوم اجتماعی و از همه مهمتر منتقدان فرهنگی را در خود جای داده است از این روی و از دیدگاه منتقدانه ی این گروه در شرایط خاص زمانیشان نام ((نظریه ی انتقادی)) سخت زیبنده آنان است.
در مورد تاریخچه مکتب فرانکفورت و چگونگی شکل گیری آن باید گفت :«مبنای نهادینی که مکتب بر پایه آن شکل گرفت موسسه پژوهش اجتماعی بودکه رسما در تاریخ سوم فوریه 1923 طی فرمانی از سوی آموزش و پرورش تاسیس گردید و به دانشگاه فرانکفورت وابسته شد.»
به نظر می آید این گروه از منتقدان از برخی نظریه های مارکسیستی دل خوشی نداشتند به ویژه گرایش خاص جبرگرایی مارکسیستی، که آن را بشدت نفی می کنند. آنچه به نظر می رسد آنها به خوبی شرایط خاص زمانی خود را همراه با شکست نظریه های مارکسیستی به همراه افول جنبش های کارگری و در مقابل قدرت گرفتن راست افراطی سوار بر موج فاشیسم، همچنین یأسى جهان شمول وعذاب آور که بر مردم چیره شده بود و عملا تنها گزینه هاى مورد انتخاب در مقابل فاشیسم را سرمایه دارى انحصارگرا و توتالیتاریسم استالین قرار می داد درک کرده بودند و آنها در شرایطی که حتی باور خوشبینانه آنتونیو گرامشى به این که مردم مى توانند از طریق کنش جمعى بر سرنوشت تاریخى خود تسلط پیدا کنند، کاملاً کمرنگ شده بود ، نظریه ی انتقادی را که در اصل حفظ اندک امیدی بود براى تغییر تاریخى مثبت، بنا نهادند .
 بسیاری از فرانکفورتی ها همراه با قدرت گرفتن هیتلر، آلمان را به مقصد ایالات متحده آمریکا ترک کردند و موسسه پژوهش اجتماعی را پایه نهادند. آنها بعد از کوچ اجباریشان فعالیت های خود را در نیویورک ادامه دادند از اعضای برجسته فرانکفورت می توان به هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه، اریک فروم، والتر بنیامین و همچنین هابرماس اشاره کرد.
بعد از اتمام جنگ جهانی دوم جمعی در سال 1950 از پیروان مکتب به خاک آلمان بازگشتند و باقی در آمریکا ماندگار شدند.
مکتب فرانکفورت بیش از آنکه به خاطر نظریه هایش شناخته شده باشد بابت انتقادهایش نسبت به جامعه مدرن شناخته می شود.
بدون شک هدف غایی و نهایی این مکتب نزدیک کردن و پیوند نظریه و عمل می باشد، در اصل پدید آوردن نوعی بینش اجتماعی که در غالب آن زیردستان توانایی تغییر شرایط بالادستان را بیابند و بر این مبنای پایین به بالا، بستری برای رهایی انسان فراهم شود که در نهایت منجر به شکل گیری جامعه عقلانی که اتوپیای فرانکفورتی هاست گردد و حتی یکى از اهداف اساسی مؤسسه پژوهش اجتماعى، پیوند نظریه هاى فلسفى با تحقیقات تجربى بود.این در واقع تفکری است که در جریان اولیه این مکتب به چشم می خورد جریانی که البته در اواخر دوره نسل اول مکتب فرانکفورت به یاس تبدیل شده بود.
دوران حیات مکتب فرانکفورت را می توان به چهار دوره تقسیم نمود.
«دوره اول بین سالهای 1923 تا 1933 است ،زمانی که تحقیقات انجام شده در موسسه کاملا متنوع و متفاوت بود و به هیچ وجه ملهم از اندیشه های مارکسیستی ...نبود.دوره دوم شامل دوران تبعید در آمریکای شمالی از 1933 تا 1950 است که طی آن دیدگاههای متمایز نظریه انتقادی نو هگلی قاطعانه به عنوان اصول راهنمای فعالیتهای موسسه تثبیت شد.در دوره سوم از سال 1950 آرا و دید گاههای اصلی نظریه انتقادی به روشنی در شماری از آثار عمده متفکران و نویسندگان عضو موسسه تدوین گردید.از اوایل دهه 1970ایامی که می توان آنرا به عنوان دوره چهارم در تاریخ مکتب فرانکفورت تلقی نمود ،تاثیر و نفوذ مکتب فرانکفورت به آرامی رو به افول نهاد»

مهمترین محصول مکتب فرانکفورت همان نظریه انتقادی است در اینجا به اختصار به معرفی ایده ها و محصولات مکتب فرانکفورت می پردازیم اما پیش از آن باید گفت هابرماس در تمامی این موارد اختلافاتی را با نسل اول این مکتب دارد. از آن جمله می توان به دیدگاه هابرماس در مورد مدرنیته اشاره کرد که بر خلاف مارکوزه که بسیار به آن بدبین است «بحث او این است که این پروژه (مدرنیته)شکست نخورده است و در واقع هیچ گاه تحقق نیافته و مدرنیته هنوز پایان نیافته و باید به آن امیدوار بود»
نظریه ى انتقادى محصول گروهى از نو مارکسیستهاى آلمانى است که از حالت نظریه ى مارکسیستى بویژه از گرایش آن به جبر گرایى اقتصادى دل خوشى ندارد.
نظریه ى انتقادى بیشتر از انتقادها یى ساخته شده است که از جنبه هاى گوناگون زندگى اجتماعى و فکری به عمل آمده است. این نظریه از کار مارکس الهام میگیردو در بر گیرنده ى انتقاد از جامعه و نیز نظامهاى گوناگون معرفتی است و هدف نهایى آن افشاى دقیقتر ماهیت جامعه است.
در واقع عنوان نظریه انتقادى به نگارش برنامه ریزى شده مقاله اى با عنوان «نظریه سنتى و نظریه انتقادى» از ماکس هورکهایمر باز مى گردد که بعد ها در قالب کتابى با همین عنوان به چاپ رسید و این اثر به نوعى در کنار مهم ترین اثر فلسفى این مکتب، یعنى دیالکتیک روشنگرى، در اصل مانیفست آغازین مکتب فرانکفورت محسوب مى شود.از آنجا که نظریه انتقادی جریانی از انتقادهای گوناگون مکتب فرانکفورت از دیگر جریانهای فکری و عصر زندگی خود است به اختصار مقداری از این انتقاد ها را به صورت تفکیک شده ارایه می دهیم.

انتقادهاى عمده ى آن:
الف) انتقاد به نظریه ى مارکسیستى:
با اینکه این نظریه از کار مارکس الهام گرفته است اما از جبر گرایى نهفته در بخشهایى از کار اصلی مارکس انتقاد میکنند و میگویند که آنها میبایست به جنبه هاى دیگر زندگى اجتماعى توجه کنند. مکتب انتقادى در صدد آن است که با جلب توجه به قلمرو فرهنگى حیات اجتماعى و توسعه ى فرهنگى این عدم تعادل را تصحیح کنند.
ب) انتقادهایى به اثبات گرایى:
بخشى از این انتقاد ، به انتقاد از جبر گرایى اقتصادى ارتباط پیدا مى کند. زیرا کسانیکه جبرگرا بودند، بخشى یا تمام نظریه ى معرفتى اثبات گرایانه را که مکتب علوم فیزیکى را به عنوان معیار دقت و قطعیت براى همه ى رشته ها در نظر میگیرند پذیرفته بودند.
مکتب انتقادى به اثبات گرایى انتقاد میکند که به شی وارگى کردن جهان اجتماعى گرایش دارد وآنرا بسان یک فرایند طبیعى مینگرد.
اما نظریه پردازان بر فعالیت انسانى و شیوه ى تآثیر گذارى این فعالیت ها بر ساختارهاى اجتماعى گسترده تر تآکید کنند.
همچنین انتقاد مى کنند که اثبات گرا یى ، کنشگران را موجودات منفعل میشمارد .
 مکتب فرانکفورت این فکر را نمى پذیرد که قوانین عام علمى را مى توان بى چون و چرا درباره ى کنش انسانى بکار برد. در مجموع باید گفت که بیشترین انتقادات آنها نسبت به همین جریان پوزیتویسم به خصوص در حوزه علوم انسانی است.
ج) انتقادها یى از جامعه شناسى:
 انتقاد مکتب فرانکفورت به جامعه شناسی به علت علم گرایى آن و اینکه روش علمى را به هدفى در خود و براى خود تبدیل کرده، حمله مى کند. همچنین جامعه شناسى چون وضع موجود را پذیرفته ، نمیتواند انتقاد را آنچنان جدى انجام بدهد که از ساختار موجود فراتر رود .
به گفته ى  زولاتان تار جا معه شناسى به جاى اینکه وسیله اى براى انتقاد و محرک نوگرایى باشد ، به بخش جدایى ناپذیر از جامعه ى موجود تبدیل گشته است.این وضعیت در نتیجه الگو برداری روشهای اثبات گرایانه علوم دقیقه ،در علوم انسانی پیش آمده بود.
د) انتقاد از جامعه ى نوین :
بخشی از کارها ى مکتب انتقادى در جهت انتقاد از جامعه ى نوین و اجزاى سازنده اش بوده است .
در جامعه ى نوین سرکو بى ناشى از عقلانیت به جاى استثمار اقتصادى ، به عنوان مساله ى اجتماعى غالب را گرفته است.این بخش از انتقادات آنها بسیار ملهم از کارهای وبر و مفهوم عقلانیتی است که او از جامعهد سرمایه داری نشان می دهد ، عقلانیتی که به قول او تبدیل به قفسی آهنین گشته است.
دبستان انتقادى ، تفکیکى را که وبر میان ( عقلانیت صورى ) و ( عقلانیت ذاتى ) قائل شده ، آشکارا پذیرفته است.
عقلانیت صورى متوجه کارآِیى و بهره ورى است نه رها ساختن مردم از بند سلطه ، آنان اینگونه عقلانیت را تفکر (تکنو کراتیک/عقلانیت فنى) میدانند که هدفش خدمت به نیروها ى سلطه گر است.
هربرت مارکوزه که منتقد شدید تکنولوژى نوین بود معتقد بود که تکنولوژى در جامعه ى نوین به توتالیتاریسم(فرا گیرندگى) راه میبرد، در واقع او میگوید که این تکنولوژی به روشهاى مؤثرتر نظارت خارجى بر افراد منجر میشود ؛ نمونه ى بارز آن  تلویزیون و دیگر رسانه هاست که براى اجتماعى کردن و یکسان سازی جامعه به کار می روند.
نتیجه ى این فرآیند ، پیدایى پدیده اى است، که مارکوزه آن را جامعه ى تک بعدى خوانده است. در چنین جامعه اى افراد توانایى تفکر انتقادى و منفى درباره ى جامعه را از دست میدهند. مارکوزه این نظر اصلى مارکس را حفظ کرده است که تکنولوژی را براى ساختن یک جامعه ى بهترمى توان بکار بست.در واقع همین بحث را هابرماس در کتاب خود یعنی (دگرگونی ساختاری حوزه عمومی) به خوبی نشان می دهد و نقش وسایل ارتباطی را در تغیر و از میان بردن حوزه عمومی به نفع حکومت کنندگان نشان می دهد.

انتقاد از فرهنگ:
دبستان فرانکفورت از صنعت فرهنگ  سخت انتقاد میکند ،یعنی بر ساختارهاى عقلانى و ادارى (مانند شبکه هاى تلویزیون ) که مهار فرهنگ نوین را در دست دارد و معمولآ فرهنگ توده اى را تولید میکنند ،از سوى این مکتب به عنوان فرهنگ جهت داده شده غیر خود جوش ، چیز وار شده و ساختگى و نه به عنوان یک چیز واقعى تعریف شده است.
دلایل این انتقاد حد اقل می تواند دو مسئله باشد:
الف) تآثیر ساکت کننده ،یکسان کننده وسرکوب گر این فرهنگ
ب) دروغین بودن آن؛ چون مکتب انتقادى آنرا مجموعه ای از افکار از پیش بسته بندی شده ى توده گیر مى داند که توسط رسانه ها ى همگانى انتشار مییابد.
دبستان انتقادى بر صنعت دانش محصول مؤسسات تولید کننده ى دانش نیز انتقاد وارد میکنند .
نظریه پردازان این دبستان با تحلیل وضع موجود در جوامع پیشرفته، به نومیدى گرائیده و ساختار ها ى عقلانى را به تعبیر وبر قفس آهنین مى انگارند،که آینده ى انسانها را رقم میزند.
اما همین انتقادات مکرر مکتب فرانکفرت باعث گشته تا همین موضوع به یکی از دلایل انتقاد از خودشان بدل شود.در مقابل برخی ما حصل فکری آنها را بانی خدماتی در حوزه علوم انسانی و اجتماعی می دانند که عبارت است از:

الف) ذهن گرایى
ریشه هاى هگلى نظریه ى انتقادى ، سرچشمه ى عمده ى تعلق این دبستان به ذهنیت بوده است. آنها بر خلاف مارکس که همه چیز را به اقتصاد و عوامل مادی تقلیل می داد بیشتر به بخش رو بنایی و ذهنی یعنی فرهنگ علاقه مندند و با بررسی آن در واقع به نوعی صنعت فرهنگ را به چالش می کشانند.

ب) دیالکتیک:
رهیافت دیالکتیکى در کلى ترین سطح آن به معناى تآکید بر جامعیت اجتماعى است .هیچ یک از جنبه هاى زندگى اجتماعی وهیچ پدیده اى رانمیتوان بدون ارتباط آن با کل تاریخى و ساختار اجتماعى بعنوان یک هستى جهان ادراک کرد. این اندیشه به دو عنصر اشاره دارد

الف) عنصر همزمان : که به روابط متقابل اجزاى سازنده ى جامعه در چارچوب هاى جامعیت معاصر مربوط میشود.

ب)عنصر ناهمزمان : که پدیده ها را به ریشه ى تاریخى جامعه  امروزى ربط داده و راهى به آینده مى گشاید.
این دبستان معتقد است در جامعه ى سرمایه دارى ، نظریه و عمل از هم جدا گشته و موجودیتى گسسته دارند.
به این معنا که نظریه پردازى کار یک گروه شده که به خود حق نظریه پردازى داده و عمل به گروه کم قدرت تر دیگرى واگذار شده است. به نظر آنها باید نظریه و عمل را چنان مرتبط ساخت که رابطه ى میان آن دو برقرار گردد ولى با وجود چنین هدفى هنوز ناکام مانده اند.

ج ) دانش انتقادی
به باور متفکرین انتقادی دانش زمانه آنها  یکسره به اثبات گرایی متمایل شده و از خصلت انتقادی خود دور شده است.آنها وظیفه اصلی دانش به خصوص علوم انسانی و اجتماعی راخاصیت انتقادی آن میدانند.
دانش اثبات گرایی بر خلاف دانش انتقادی که وظیفه اصلی خود را به چالش کشیدن سیاستها و به خصوص سیاستهای فرهنگی زمانه و حاکمیت میداند،با آن کاملا هماهنگ است وسعی در تثبیت آن دارد.

ریشه های فکری هابرماس
 ریشه ها و مبانی فکری _ فلسفی هابرماس بستر های معین دارد، در واقع هابرماس زاییده و پرورده سنت فلسفی کلاسیک آلمانی و سنت ایده آلیسم قوی آلمان است. این سنت تفکر فلسفی و تفکر کلاسیک آلمان در رشد اشخاص کلاسیک آلمان در رشد اشخاص و چهره های متفاوت و در بازپروری و بازآفرینی و یا در پروراندن شخصیت فکری و فلسفی هابرماس نقش داشته است. در حقیقت می توانیم بگوییم به تعبیر خود هابرماس، او برای اینکه به این مرحله ای که اکنون هست، برسد به اصطلاح یک دوره طولانی فراگیری سنت کلاسیک آلمانی را پشت سر گذاشت. این سنت کلاسیک آلمانی دو وجه دارد، یک وجه ایده آلیستی که بسیار قوی است و می توانیم بگوییم سیطره اش را بر فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای گسترانده، یعنی همان سنتی که با کانت شروع می شود و نزد شلینگ و فیخته-وبازنمو او در ساله دکترای هابرماس مشهود است- ادامه پیدا می کند تا به هگل می رسد و یکی هم سنت فلسفی ماتریالیستی که باز ریشه اش به نوعی از همین متفکران شروع می شود.اما وجه بارز و شاخص آن را در آرای هگل و مارکس باید پیگیری کنیم.
خود هابرماس تاکیدش این است که آشنایی او با این سنت قوی و نیرومند از زمانی شروع می شود که کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» لوکاچ را می خواند، به نحوی که بعدها در دهه های ۶۰ و ۷۰ نیز مجدداً به واسطه اهمیت و عمقی که این کتاب دارد خودش را ملزم به این می داند که آن را مطالعه کند.
بنابراین آشنایی با لوکاچ و این کتاب تاثیر بسیار زیادی بر شکل گیری و همین طور در جهت گیری های او دارد. (کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی توسط مرحوم پوینده ترجمه و منتشر شده است.) به هر ترتیب، گرچه به قول هابرماس کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی به گذشته تعلق دارد ولی تاثیر هایی در شکل گیری تفکرات اعضای جریانی که بعد ها به مکتب فرانکفورت موسوم شده و همین طور در شکل گیری کانون و محور این جریان یعنی نظریه انتقادی گذشته بود.
هابرماس هم خودش را ملزم به بازسازی این جریان دانست. هابرماس خود اعتقاد دارد از طریق مارکس، هگل، شلینگ، فیخته و کانت سعی داشته در پی پاسخ به یک سری به اصطلاح پرسش ها و سئوال های آزار دهنده ای بربیاید که بسیاری از روشنفکران را در سال های پس از جنگ جهانی دوم به خود مشغول داشته بود و دغدغه فکری ،فلسفی ، روشنفکری و دغدغه بسیاری از اندیشمندان پس از جنگ آلمان شده بود. از جمله این سئوالاتی که برای پاسخ یافتن آنها مجبور شد به عرصه گسترده و ژرف فلسفه کلاسیک آ لمانی باز گردد با دادگاه نورنبرگ برانگیخته شده بود. همزمان با دادگاه نورنبرگ، هابرماس حدود ۱۵ یا ۱۶ سالش بود که از رادیو برنامه های دادگاه را گوش می داد، عده ای که این محاکمه را گوش می دادند احساس غرور می کردند که به هر حال فضایی وجود دارد که این افراد محاکمه می شوند و بعضی ها احساس هول و هراس می کردند که چرا چنین فضایی پیش آمده و عده ای نیز از این شاد بودند که جنایتکاران محاکمه می شوند و به سزای اعمال شان می رسند. اما هابرماس به نکته ای اشاره می کند که تامل برانگیز است.
«او اشاره می کند که در میان همسن و سال ها و کسانی که از من بزرگسال تر بودند، می دیدم که مناقشاتی در خصوص عادلانه بودن دادگاه و مطابق بودن آنها با روح دموکراتیک وجود دارد و این پرسش تکرار می شد که آیا رویه های قضایی و نحوه عمل دادگاه و اعمال و رفتار قضات مطابق با روح دموکراتیک هست؟ در شرایطی که همگان از مصائب جنگ آسیب دیدند یک دادگاه جهانی برگزار می شود تا به وضعیت مسببان آن رسیدگی کند. به نظر من این خیلی مهم است که شرایطی به وجود می آید که در خصوص صلاحیت دادگاه و یا در خصوص عادلانه بودن و انسانی بودن دادگاه تشکیک و تردید کنیم.»


 این نتیجه و دستاورد کنکاش و غوری هست که باید ریشه های آن را در یک سنت فلسفی جست وجو کرد. بر همین مبنا، هابرماس این سئوال را پیش پای ما قرار می دهد و می گوید ما وقتی در این سنت طولانی، یعنی سنت ایده آلیسم فلسفی و کلاسیک آلمانی، غور می کنیم به این پرسش می رسیم که چه چیزی باعث می شود که از دل این سنت عظیم انسانی و دموکراتیک که به لحاظ فکری و فلسفی غنی بوده و تاثیر زیادی هم از زمان کانت تا زمان مارکس بر فضای روشنفکری آلمانی گذاشت، جریانی ویرانگر و مخرب سربرآورد.
این سنت سنتی بودکه در آن ما با مضامین بسیار عمیق و رهایی بخشی سروکار داریم. مفاهیمی چون عقل رهایی بخش انتقادی و گستره تلاش برای تحقق عینی مفهوم آزادی و مفهوم رهایی و مفهوم دیالتیک روشنگری و بسیاری مفاهیم دیگر که همگی در راستای تحقق مبانی و اصول جامعه انسانی هستند حال چطور می شود این سنت با این دستمایه هایی که برشمردیم زمینه های شروع و بروز هیتلریسم و نازیسم می شود؟ هابرماس معتقد است که سعی کرده از دل این سنت پاسخ هایی برای این پرسش ها پیدا کند.  سپس به مطالعه آثار آدورنو و هورکهایمر روی می آورد که بحث اساسی و محوری کتاب «دیالتیک روشنگری» است. پس از آن، او نزد کارل لویت مطالعه مارکس جوان و هگلیان را پی گرفت.
بعد سلسله مطالعاتی که روی آثار هورکهایمر و آدورنو و سایر فرانکفورتی ها دارد با هسته اصلی و محوری فرانکفورت یعنی، نظریه انتقادی آشنا می شود و تلاش می کند که مفهوم نظریه انتقادی را درک کند و بعدها در صدد بازسازی نظریه انتقادی برمی آید. هابرماس می گوید که با مطالعه آثار هورکهایمر و آدورنو متوجه شدم که اساساً نظریه پردازان انتقادی و مکتب فرانکفورت تلاششان این بود که یک نظریه انتقادی دیالکتیکی جامعه از درون سنت مارکسیستی بیرون بکشند و براساس این نظریه انتقادی دیالکتیکی جامعه به طرح و ارائه پاسخ به آن پرسش ها بپردازند و در حقیقت این همان چیزی است که بعدها در حوزه مکتب فرانکفورت شاهدش هستیم. یعنی وقتی که هورکهایمر در نطق افتتاحیه خودش که به عنوان مدیر مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت در ۱۹۳۳ بود، تحت عنوان «وضعیت کنونی فلسفه اجتماعی و رسالت های یک مؤسسه تحقیقات اجتماعی» دارد. در آنجا هورکهایمر به این موضوع اشاره می کند که شرایطی که در حال حاضر جامعه آلمانی در آن به سر می برد چیست و چه توقعات و انتظاراتی از یک فلسفه انتقادی برای تغییر و تحول جامعه و نظام سیاسی می رود؟ تلاش هابرماس این است که از طریق رویکردی انتقادی به این توقعات پاسخ بدهد.
 ازسال ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ دوران ساخته شدن مبانی نظری مکتب فرانکفورت در ذهن هابرماس است و در آن زمان هابرماس دستیار آدورنو می شود و در بسیاری کارها و تحقیقاتی که آدورنو انجام می دهد و حتی در تهیه منابع و مقالات و پیش نویس سخنرانی ها به او کمک می کند و این باعث می شود که هابرماس از نزدیک با دیدگاه ها و نقطه نظرات فکری آدورنو آشنا شود و به جزئیات شالوده فکری آدورنو و هورکهایمر آگاهی و تسلط یابد.
با توجه به همین امر است که سال های بعد هابرماس انتقادات و تعریضاتی بر آرای آدورنو و هورکهایمر وارد می سازد.
 در دهه هفتاد شاهد تلاش هایی برای بسط و تدوین نظریه انتقادی جامعه یا به عبارتی دیگر بازسازی نظریه انتقادی هستیم. هابرماس می گوید که لوکاچ مرا به مارکس جوان هدایت کرد و سبب شد تا به طور جدی با اندیشه های مارکس آشنا شوم و از آن طرف تأثیر اندیشه سازی بر من گذاشت و به من فهماند که در مطالعه و برخورد مارکس نباید به یک رویکرد تاریخی و اقتصادی صرف اکتفا بکنیم. بلکه برای مطالعه مارکس باید یک رویکرد جامع الاطراف و رویکرد چند رشته ای داشته باشیم.
جنبه های متنوع و متکثر در شناخت مارکس موجود است. همین سال ها بود که دیدگاه های آدورنو و هورکهایمر باعث شد که هابرماس به اهمیت مارکس «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۸» آشنا شود. در خلال مطالعه این مارکس، یعنی مارکس جوان و مارکس دست نوشته های اقتصادی و فلسفی است که هابرماس به اهمیت مارکسی پی می برد که نظریه پرداز شی شدگی، نظریه پرداز الیناسیون و نظریه پرداز کالایی شدن یا بت وارگی کالاها است. این سه مارکس (مارکس نظریه پرداز شی شدگی، مارکس نظریه پرداز الیناسیون یا از خود بیگانگی و مارکس نظریه پرداز کالایی شدن) است که حائز اهمیت فزاینده ای است و با مارکس رایج تفاوت چشمگیری دارد. مطالعه کتاب نظریه تکامل سرمایه داری اثر پل سوئیزی و کتاب نظریه علم اقتصاد اثر ارنست مندل نیز در ارائه سیمایی دیگر از مارکس تأثیر بسزایی داشتند.
هابرماس در همین سال ها گرایشی هم به سمت سنت چپ در سال های دهه ۱۹۲۰ دارد یعنی با آرا و نظریات کسانی مانند رزا لوکزامبورگ و کارل کرش و لوکاچ و با دیدگاه ها و نقطه نظرات کارل لویت آشنا می شود. اینها هابرماس را به اینجا می رساند که حال برای بازسازی نظریه انتقادی و با توجه به حرکت هایی که آدورنو و هورکهایمر و دیگران صورت داده اند، او چه رسالتی را در نظریه انتقادی برعهده خواهد داشت. هابرماس می گوید به این نتیجه رسیدم که تنها امکان بازآفرینی بخشی از نظریه انتقادی، مطالعه نظام مند آرا، نظریه ها و مبانی اندیشگی ایده آلیسم آلمانی از کانت به بعد است. چون اصل و محور نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت روی این پایه ها استوار است و بعد از این برای بازسازی و بازآفرینی در آن و حذف و اضافه و تعدیل باید به همان پایه ها برگردیم که این بنا روی آن پایه ها و شالوده ها استوار است و این شالوده ها عبارت است از آرای فلسفی و فکری از کانت، هولدرلین تا هگل و شلینگ. پس باید همه اینها را به صورت نظام مند مطالعه کنیم، تا سپس از طریق لوکاچ برسیم به مارکس، مطالعه مارکس مطالعه لوکاچ است.
هابرماس، ساخته شده و پرورده و تجسم مکتب فرانکفورت است و به تعبیر ی میراث دار مکتب فرانکفورت است. اما این به آن معنا نیست که تمام آنچه را که مطرح می کند دقیقاً مطابقت کامل و موبه مو با آرا و نظریات فرانکفورتی ها دارد.. از جمله این اختلاف نظرها در حوزه های فلسفه و جامعه شناسی و حوزه های روانشناسی و زبانشناسی است.
نگاه عمقی و حضور و کنکاش در دل سنت فلسفی کلاسیک آلمانی را آن گونه که در آثار هابرماس می بینیم و آن گونه که به صورت یک دغدغه همیشگی هابرماس می بینیم در آثار هورکهایمر و آدورنو دیده نمی شود. حتی هابرماس یکی از انتقاداتی که به آدورنو و فرانکفورتی ها می کند همین است. برای مثال یکی از چهره های نوین پس از جنگ در آلمان یا یکی از چهره های شاخص متافیزیک آلمان هایدگر است، ولی آدورنو چندان عنایتی به هایدگر ندارد و آثار هایدگر را به طور دقیق و جامع مطالعه نکرده. یکی دیگر از موارد افتراق و تفاوت بین نگرش های هابرماس و فرانکفورتی ها آشنایی هابرماس با جامعه شناسی آمریکایی است. در حالی که هورکهایمرو آدورنو و فرانکفورتی ها مدت های طولانی یعنی از ۱۹۳۲ تا ۱۹۵۰ در آمریکا به سر بردند.علاوه بر این سنت ها و مخصوصا مکتب فرانکفورت هابرماس از بسیاری دیگر از جامعه شناسان و فلاسفه بهره های زیادی برده است.
باید هابرماس را میراث دار تمام اندیشه های کلاسیک جامعه شناسی از جمله ((کنت))، مارکس، وبر، دورکیم، زیمل، دیلتای و... دانست. «هابرماس در عین نقد کنت و پوزیتویسم، انتقاد به مارکس و سوسیالیسم، خرده گیری بر دورکیم و پارسونز و کارکردگرایی و ساخت گرایی و انتقاد به وبر و عقلانیت او، در عین حال مولفه هایی از نظریات تمام این تئوری پردازان را در اندیشه خود، مورد توجه قرار داده است.وی در کتاب "ارتباطات و تکامل جامعه" به بازسازی مجدد ماتریالیسم تاریخی مارکس پرداخته و آگاهی کاذب مارکسی را مورد توجه ویژه قرار می دهد و از این منظر خود را مارکسیستی می داند که بیشتر به سوسیال دموکراسی اعتقاد دارد.»(معزی؛1385؛423) وی همچنین از ایدئالیسم روش شناسانه کانت و بحث احکام و جازم های او غافل نیست، ردپای دیالکتیک هگل به خوبی در آثارش آشکار است، از شلینگ و فیخته مباحث زیبایی شناسی، فلسفه هنر و فلسفه تاریخ در آثارش قابل بررسی است و مناظرات او با کارل پوپر و شاگردانش درباره پوزیتیویسم و بحث های انتقادی اش به پارسونز درباره ساخت گرایی و مباحثه هایش با گادامر درباره روش هرمنوتیکی، همگی نوعی جامعه شناسی تلفیقی را فراهم آورده است.


هابرماس کارش را با اندیشه مارکس آغاز می‌کند. به نظر هابرماس، مارکس نتوانست میان دو عنصر اساسی که سازنده نوع بشر هستند یعنی کار و کنش متقابل تمایز قائل شود. هابرماس معتقد است مارکس کنش متقابل اجتماعی را در عنصر کار تحلیل برده است. بنابراین نقطه شروع کارهای هابرماس تمایز میان کار و کنش متقابل است. هابرماس از کار به عنوان کنش معقول و هدفدار و از کنش متقابل به عنوان کنش ارتباطی یاد می‌کند.
نقطه جدایی اصلی هابرماس از مارکس این است که او کنش ارتباطی و نه کنش معقول و هدفدار (کار) را بارزترین جنبه بشر می‌داند. تأکید هابرماس بر ارتباط است. همچنانکه مارکس مقوله تحریف کار را مورد بررسی قرار داد هابرماس نیز به تحریف ارتباط پرداخت. تفاوت هابرماس و مارکس در این است که مارکس به دنبال جامعه‌ای بود که در آن کار تحریف نشود و هابرماس به‌دنبال جامعه‌ای است که در آن کنش ارتباطی تحریف نشود یعنی ارتباط آزادانه برقرار باشد.
تمایزی که هابرماس میان عقلانیت مربوط به کنش معقول و هدفدار و کنش ارتباطی قائل می‌شود بسیار مهم است. عقلانیت کنش معقول و هدفدار در جهان نوین موجب رشد نیروهای تولیدی شده است. اما به نظر هابرماس راه حل مسئله عقلانیت کنش معقول و هدفدار در عقلانیت کنش ارتباطی نهفته است. پیامد عقلانیت کنش ارتباطی رهایی از سلطه استبداد و رسیدن به ارتباط آزاد و باز است. در اینجا باید محدودیت‌های ارتباط از میان بروند. برای این منظور بایستی موانعی مانند ایدئولوژی و مشروع‌سازی را از میان برداریم.
جان کلام هابرماس درباره تکامل اجتماعی، پرورش این نظام غیرمحدودکننده نوین است. عقلانیت مورد نظر هابرماس ما را به یک نظام هنجاربخش رهنمون می‌سازد. به نظر هابرماس نقطه پایان تکامل اجتماعی یک جامعه عقلانی است. یک چنین جامعه‌ای یک نظام ارتباطی است که در آن افکار، آزادانه ارائه می‌شوند و در برابر انتقاد حق دفاع دارند.
در اینجا هابرماس تمایزی را میان کنش ارتباطی و مباحثه قائل می‌شود. کنش ارتباطی در زندگی روزمره پیش می‌آید حال آنکه مباحثه صورتی از ارتباط است که اعتبار ادعاها، توصیه‌ها و یا هشدارهای تخطی‌ناپذیر مبنای اصلی بحث را تشکیل می‌دهند. هیچ محدودیتی بر بحث کنندگان و موضوع بحث وجود ندارد مگر به منظور محک زدن اعتبار داعیه‌های مورد بحث. هیچ نیرویی جز استدلال نباید به کار رود و هیچ انگیزه‌ای مگر جستجوی همیارانه حقیقت نباید در میان باشد. تنها استدلال‌هایی حقیقت دارند که از چنین مباحثه‌ای بیرون آیند. تحقق کامل یک چنین فراگردی هدف نظریه تکاملی هابرماس است. به نظر هابرماس زندگی نیک و حقیقی در ذات مفهوم حقیقت نهفته است.
توافق، از مباحثه برمی‌آید. در مباحثه چهار معیار بایستی رعایت شود. و هر یک از آنها رعایت نشود توافق صورت نمی‌گیرد. نخست بیانات گوینده باید قابل فهم و درک باشند. دوم قضایای مطروحه باید حقیقت داشته باشند. سوم گوینده باید صادق باشد و چهارم گوینده حق دارد چنین قضایایی را به زبان آورد حتی اگر در طرح قضایایش صادق نباشد. چنانکه گفتیم نیروهایی در جامعه نوین هستند که این فراگرد را مخدوش می‌کنند و از توافق جلوگیری می‌کنند. برای رسیدن به جامعه آرمانی هابرماس باید این نیروها را از میان برداشت.






طبقه بندی: پیشگامان ارتباطات،
[ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ لعیا محبوبی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام خوش آمدید...
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :