تبلیغات
دانش ایرانی

دانش ایرانی
پیله ات را بگشای تو به اندازه پروانه شدن زیبایی 
نویسندگان
   وقتی‌ سخن‌ از جایگاه‌ و موقعیت‌ مدرنیته‌ به‌ میان‌ می‌آید بسیاری‌ را عقیده‌ بر این‌ است‌ كه‌ مدرنیته‌ همانند بسیاری‌ دیگر از پدیده‌ها كه‌ امروز با آنها سر و كار داریم‌ پدیده‌یی‌ غربی‌ است‌ اما آنتونی‌ گیدنز چنین‌ عقیده‌یی‌ ندارد. وی‌ مدرنیته‌ را یك‌ پروژه‌ی‌ غربی‌ می‌داند نه‌ یك‌ پدیده‌ی‌ غربی.    گیدنز یكی‌ از ویژگیهای‌ مدرنیته‌ را خصلت‌ رئالیسم‌ تخیلی‌ یااتوپیایی‌ آن‌ می‌داند؛ پیشگویی‌ آینده‌ با تحلیل‌ نهادهای‌ موجود فعلی، پنجره‌ی‌ مدرنیته‌ همواره‌ رو به‌ آینده‌ گشوده‌ است.    گیدنز در مقاله‌یی‌ با عنوان‌ «مقدمه‌یی‌ بر تحلیل‌ نهادین‌ از مدرنیته» نوعی‌ تلازم‌ زمانی‌ و مكانی‌ برای‌ مدرنیته‌ قائل‌ است‌ كه‌ البته‌ واقعیتی‌ قابل‌ تردید نیست. او این‌ تلازم‌ زمانی‌ و جغرافیایی‌    را از ویژگیهای‌ عمده‌ی‌ مدرنیته‌ در دوره‌ی‌ آغازین‌ می‌داند. در نوشتار زیر آرأ و اندیشه‌ی‌ گیدنز در مقاله‌ی‌ ذكر شده‌ بررسی‌ می‌شود.   


گیدنز در تعریف‌ مدرنیته‌ و اینكه‌ مدرنیته‌ چیست‌ می‌گوید: مدرنیته‌ به‌ شیوه‌های‌ زندگی‌ اجتماعی‌ و تشكیلات‌ و سازمانهای‌ اجتماعی‌ اشاره‌ دارد كه‌ از حوالی‌ قرن‌ هفدهم‌ به‌ این‌ طرف‌ در اروپا ظاهر شدند و به‌ تدریج‌ دامنه‌ی‌ تاثیرات‌ و نفوذ آنها كم‌ و بیش‌ در سایر نقاط‌ جهان‌ نیز بسط‌ و گسترش‌ یافت.    در این‌ تعریف‌ گیدنز به‌ پنج‌ عنصر شیوه‌های‌ زندگی‌ اجتماعی، نهادهای‌ اجتماعی، حوالی‌ قرن‌ هفدهم‌ (زمان)، اروپا (مكان) و نفوذ و گسترش‌ از اروپا به‌ سایر نقاط‌ و آغاز ویژگی‌ جهانی‌ شدن) اشاره‌ می‌كند. گیدنز این‌ ویژگیها را برای‌ مدرنیته‌ی‌ آغازین‌ بر می‌شمارد، در حالی‌ كه‌ معتقد است‌ مدرنیته‌ی‌ فعلی‌ دارای‌ ویژگی‌هایی‌ است‌ مضاعف‌ و یا فراتر از آنچه‌ كه‌ در ابتدا داشت.    گیدنز اگرچه‌ با دیدگاههای‌ لیوتار و تعابیری‌ همانند پست‌ مدرنیته، پست‌ مدرنیسم، پساصنعتی، جامعه‌ی‌ پساسرمایه‌داری‌ كه‌ عمده‌ ویژگی‌ آن‌ فقدان‌ روایت‌های‌ كلان‌ و عدم‌ امكان‌ تدوین‌ دانش‌ نظام‌مند در باره‌ی‌ سازمانهای‌ اجتماعی‌ است، موافق‌ نیست‌ اما منكر قرار گرفتن‌ در عصری‌ جدید كه‌ دوره‌ی‌ گذار است‌ نمی‌باشد؛ دوره‌یی‌ كه‌ عده‌یی‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ جامعه‌ی‌ اطلاعاتی‌ یاد می‌كنند. به‌ عبارتی‌ اگر دوره‌ی‌ پیشین‌ مدرنیته‌ متمركز بر تولیدكالاهای‌ عادی‌ بود اینك‌ تمركز معطوف‌ به‌ تولیداطلاعات‌ شده‌ است.   

گیدنز ابداع‌ تعابیری‌ بمانند پست‌ مدرنیته‌ را برای‌ تحلیل‌ شرایط‌ فعلی‌ نه‌ تنها كافی‌ نمی‌داند كه‌ معتقد است‌ تعابیری‌ این‌ چنینی‌ به‌ گمراهی‌ و پیچیده‌تر شدن‌ درك‌ شرایط‌ می‌انجامد. او به‌ درستی‌ اشاره‌ می‌كند كه‌ اعتقاد به‌ عدم‌ امكان‌ دستیابی‌ به‌ دانشی‌ نظام‌مند درباره‌ی‌ سازمانهای‌ اجتماعی‌ ناشی‌ از احساسی‌ است‌ كه‌ خود ریشه‌ در عدم‌ درك‌ درست‌ و كامل‌ از حوادث‌ و وقایع‌ دارد.   

گیدنز اعتقادی‌ به‌ دوران‌ پست‌ مدرنیته‌ ندارد بلكه‌ معتقد است‌ كه‌ امروز بیش‌ از هر زمانی‌ پیامدهای‌ مدرنیته‌ رادیكالیزه‌ می‌شود.    البته‌ او به‌ بعضی‌ از صور نظم‌ جدید كه‌ در فراسوی‌ مدرنیته‌ قرار دارد و می‌توان‌ آنها را پست‌ مدرن‌ نامید اذعان‌ دارد، اما این‌ صور را متمایز و متفاوت‌ با آن‌ چیزهایی‌ می‌داند كه‌ خیلی‌ها امروز آن‌ را پست مدرن می نامند .

گیدنز بدون‌ اشاره‌ به‌ لیوتار، خاستگاه‌ اندیشه‌ی‌ وی‌ و طرفدارانش‌ را آن‌ چیزی‌ می‌داند كه‌ تفسیر ناپیوسته‌ از تكامل‌ اجتماعی‌ مدرن‌ می‌خواندش. او پیدایی‌ وجوه‌ جدید و منحصر به‌ فردی‌ از نظم‌ و نهادهای‌ اجتماعی‌ كه‌ هیچ‌ گونه‌ ریشه‌یی‌ در گذشته‌ ندارند را سبب‌ پیدایی‌ این‌ بینش‌ می‌داند، بنابراین‌ خواستار درك‌ صحیح‌ از ماهیت‌ این‌ نظم‌ و نهادهای‌ جدید است.

او برای‌ به‌ دست‌ دادن‌ چنین‌ دركی‌ اصطلاح‌ «عدم‌ استمرار» را مطرح‌ می‌كند. البته‌ تاكید می‌كند كه‌ اصطلاح‌ مورد نظر او ارتباطی‌ به‌ ماتریالیسم‌ تاریخی‌ و برداشتی‌ كه‌ ماركسیستها از این‌ اصطلاح‌ در قرائت‌های‌ خود از آرأ ماركس‌ دارند، ندارد.    او قصد خصیصه‌یابی‌ برای‌ تاریخ‌ را ندارد بلكه‌ معتقد است‌ كه‌ تاریخ‌ در روند تكامل‌ خود دچار گسستهایی‌ شده‌ است‌ و این‌ عدم‌ استمرار در دوره‌ی‌ مدرن‌ بیشتر از سایر دوره‌ها وجود داشته‌ است.   

این‌ افزونی‌ به‌ علت‌ عمیق‌تر بودن‌ دگرگونیها و تحولات‌ مضمر در مدرنیته‌ می‌باشد. تحولات‌ در دو وجه‌ برون‌ گستر و درون‌ گستر صورت‌ گرفته‌ است. دگرگونیهای‌ برون‌ گستر به‌ ایجاد و تثبیت‌ شكل‌ یا اشكالی‌ از ارتباط‌ متقابل‌ اجتماعی‌ كه‌ ظرف‌ یا عرصه‌ی‌ عظیم‌ و گستره‌ی‌ پهناور جهان‌ را می‌سازند منجر شده‌ است‌ و دگرگونی‌های‌ درون‌ گستر در خدمت‌ اصلاح‌ و تعدیل‌ برخی‌ از خصوصی‌ترین‌ و شخصی‌ترین‌ ویژگی‌های‌ هستی‌ یا حیات‌ روزه‌مره‌ی‌ ما عمل‌ كرده‌اند.    گیدنز به‌ قطع‌ كامل‌ پیوستگی‌ و استمرار میان‌ سنتی‌ و مدرن‌ رای‌ نمی‌دهد و می‌گوید این‌ دو هنوز از آرایه‌ها و پیرایه‌های‌ خود دور نشده‌اند و هنوز می‌توان‌ از محتوا و مضمونشان‌ سراغ‌ گرفت. اما مساله‌ این‌ است‌ كه‌ تغییر و تحولات‌ صورت‌ گرفته‌ طی‌ سه‌ چهار قرن‌ اخیر آنقدر زیاد بوده‌ كه‌ دانش‌ ما در باره‌ی‌ دورانهای‌ گذار پیشین‌ كمك‌ چندانی‌ به‌ تبیین‌ و تفسیر آن‌ نمی‌كند.   

گیدنز خصلت‌ ناپیوستگی‌ و عدم‌ استمرار برای‌ مدرنیته‌ قایل‌ است‌ اما به‌ گفته‌ی‌ وی‌ از آنجا كه‌ برای‌ مدتهای‌ طولانی‌ مكتب‌ تطورگرایی‌ یا تحول‌ گرایی‌ (تكامل‌ گرایی) بر ذهن‌ و اندیشه‌ی‌ بشر حاكم‌ بوده‌ است‌ سبب‌ گردیده‌ تا درك‌ صحیحی‌ از خصلت‌ ناپیوستگی‌ مدرنیته‌ وجود نداشته‌ باشد. اگرچه‌ در تئوری‌ ماركس‌ بر اهمیت‌ گذاره‌های‌ ناپیوسته‌ تاكید شده‌ است‌ اما این‌ گزارهای‌ ناپیوسته‌ در مجموع‌ تحت‌ هدایت‌ و كنترل‌ اصول‌ و قواعدی‌ كلی‌ و عام‌ هستند .

گیدنز به‌ خط‌ داستانی‌ مورد اعتقاد مكتب‌ تكامل‌گرایی‌ وقعی‌ نمی‌نهد و ساختار شكنی‌ از این‌ خط‌ داستانی‌ را برای‌ درك‌ مدرنیته‌ و تحلیل‌ آن‌ ضروری‌ می‌داند. او این‌ ساختارشكنی‌ را ضروری‌ می‌داند تا تاریخ‌ به‌ مثابه‌ی‌ یك‌ وحدت، یك‌ كل‌ منسجم‌ و به‌ هم‌ پیوسته‌ یا منعكس‌ كننده‌ی‌ برخی‌ اصول‌ واحد و متحد كننده‌ی‌ سازمانها، تشكیلات‌ و تحولات‌ و دگرگونی‌ها تلقی‌ نشود اما در عین‌ حال‌ جایی‌ نیز برای‌ هرج‌ و مرج‌ و آشفتگی‌ قایل‌ نیست. چه‌ بسا كه‌ مقاطع‌ محدود و معین‌ را بتوان‌ خصیصه‌یابی‌ كرد و ماهیتش‌ را مشخص‌ كرد و تعمیم‌ داد .

گیدنز برای‌ این‌ عدم‌ استمرار؛ عدم‌ استمراری‌ كه‌ نهادهای‌ اجتماعی‌ مدرن‌ را از نظم‌های‌ اجتماعی‌ سنتی‌ جدا می‌كند چند شاخص‌ برمی‌شمرد:   

نخستین‌ شاخص‌ عدم‌ استمرار، گامهای‌ تند و سریع‌ تحول‌ و دگرگونی‌ است. این‌ گامهای‌ تند توسط‌ مدرنیته‌ به‌ حركت‌ در آمده‌ است. میزان‌ شتاب‌ گامها، قابل‌ مقایسه‌ با هیچ‌ دوره‌یی‌ نیست .این‌ شتاب‌ در همه‌ی‌ ابعاد به‌ چشم‌ می‌خورد؛ اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی... اما در بعد تكنولوژی‌ سرعت‌ خیره‌ كننده‌تری‌ دارد .

حوزه‌ی‌ تحول‌ و دگرگونی‌ دومین‌ شاخصه‌ی‌ عدم‌ استمرار است. این‌ شاخصه‌ در اثر برقراری‌ تماس‌ و ارتباط‌ متقابل‌ میان‌ نواحی‌ و مناطق‌ مختلف‌ جهان‌ برجسته‌ شده‌ است .

سرشت‌ یا ماهیت‌ ذاتی‌ و درونی‌ نهادهای‌ مدرن‌ شاخصه‌ی‌ سوم‌ عدم‌ استمرار مدرنیته‌ است .

اگر چه‌ برخی‌ اشكال‌ اجتماعی‌ مدرن‌ پیوستگی‌ ظاهری‌ با اشكال‌ مشابه‌ خود در دوران‌ پیشامدرن‌ دارند، مانند شهرها،اما پدیده‌هایی‌ مانند نظام‌ سیاسی‌ دولت‌ - ملت‌ و وابستگی‌ نظام‌ تولید به‌ منابعی‌ مانند ذخایر زیرزمینی‌ دریایی‌ و امكانات‌ فضای‌ خارج‌ از جو پدیده‌هایی‌ انحصارا" مدرن‌ می‌باشند كه‌ مشابهی‌ در گذشته‌ ندارند.    گیدنز در ادامه‌ی‌ نوشتار خود درباره‌ی‌ سرشت‌ مدرنیته‌ به‌ بحث‌ امنیت‌ در برابر خطر، و اعتماد در برابر ریسك‌ می‌پردازد. وی‌ معتقد است‌ كه‌ مدرنیته‌ همچون‌ تیغ‌ دولبه‌یی‌ است‌ كه‌ یك‌ سوی‌ آن‌ گسترش‌ فرصتها و موقعیتها برای‌ همه‌ی‌ انسانها برای‌ بهره‌مندی‌ از حیاتی‌ مطمئن، امن‌ و جبران‌ كننده‌ به‌ مدد تكامل‌ نهادهای‌ اجتماعی‌ مدرن‌ و گسترش‌ جهانی‌ آنها است. اما سوی‌ دیگر آن‌ دارای‌ وجه‌ تاریك‌ و غم‌انگیزی‌ است‌ كه‌ راه‌ به‌ خطر و ریسك‌ می‌برد .

گیدنز نظریات‌ ماركس، دوركیم، و وبر را به‌ عنوان‌ بنیانگذراران‌ و آبأ كلاسیك‌ جامعه‌شناسی‌ مورد بررسی‌ قرار می‌دهد. این‌ هر سه‌ فیلسوف‌ و جامعه‌شناس‌ «وجه‌ فرصت، امكانات‌ و موقعیت» مدرنیته‌ را مورد تاكید قرار می‌دهند. ماركس‌ و دوركیم‌ معتقد بودند كه‌ امكانات‌ و فرصتهای‌ پیش‌ روی‌ انسان‌ عصر مدرن‌ بسیار بیشتر از هر دوره‌یی‌ است‌ و این‌ از امتیازات‌ برجسته‌ی‌ مدرنیته‌ می‌باشد. اگرچه‌ ماركس‌ تضادها و تفرقه‌ها و فاصله‌ی‌ عظیم‌ میان‌ گروهها و طبقات‌ را حاصل‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ یعنی‌ موتور محركه‌ی‌ مدرنیته‌ می‌دانست‌ اما به‌ ظهور نظام‌ اجتماعی‌ عادلانه‌تر و انسانی‌تر امیدوار بود.   

دوركیم‌ نظم‌ مدرنیته‌ را حاصل‌ صنعتی‌ شدن‌ و صنعت‌گرایی‌ می‌دانست‌ نه‌ نظام‌ سرمایه‌داری، آنچنانكه‌ ماركس‌ عقیده‌ داشت‌ و گسترش‌ صنعت‌ گرایی‌ را موجب‌ استقرار حیات‌ اجتماعی‌ متوازن‌ و هماهنگ‌ می‌دانست.    اما وبر دیدگاه‌ بدبینانه‌تری‌ داشت. او دنیای‌ مدرن‌ را سرشار از تناقض‌ می‌دید كه‌ بوروكراسی‌ تنها عامل‌ استقرار نظم‌ در آن‌ به‌ شمار می‌رفت‌ كه‌ خود موجب‌ درهم‌ شكستن‌ و نابودی‌ خلاقیت‌ها و استقلال‌ فردی‌ گردیده‌ بود.   

سه‌ متفكر در زمانی‌ می‌زیستند كه‌ پیامدهای‌ منفی‌ مدرنیته، مدرنیته‌ی‌ آغازین‌ بیش‌ از هر چیز متوجه‌ انسانها بود. هم‌ از این‌ رو آنان‌ هیچ‌ یك‌ نتوانستند عواقب‌ مخرب‌ افزایش‌ و تشدید تولید را بر روی‌ زیست‌ بوم‌ خود پیش‌ بینی‌ كنند.    گیدنز دومین‌ وجه‌ تاریك‌ و غم‌انگیز را امكانات‌ توتالیتری‌ تعبیه‌ شده‌ در پارامترهای‌ آن‌ می‌داند. ظاهراً‌ بنیانگذاران‌ جامعه‌شناسی‌ (ماركس، دوركیم، وبر) استبداد و خودكامگی‌ را مربوط‌ به‌ دوران‌ ماقبل‌ مدرن‌ می‌دانستند در حالی‌ كه‌ ظهور فاشیسم، نازیسم، استالینیسم‌ و دیگر مقاطع‌ حساس‌ تاریخ‌ قرن‌ بیستم‌ پرده‌ از امكانات‌ توتالیتری‌ قرار گرفته‌ در چارچوب‌ پارامترهای‌ نهادین‌ مدرنیته‌ برمی‌دارد. به‌ نظر گیدنز چنین‌ توتالیتاریسمی‌ مهیب‌تر و هولناكتر از استبداد پیشامدرن‌ است‌ چرا كه‌ امكانات‌ سیاسی، نظامی، ایدئولوژیك‌ در شكلی‌ متمركزتر در دست‌ صاحبان‌ قدرت‌ است.    سومین‌ نمونه‌ از وجه‌ تاریك‌ مدرنیته‌ به‌ نظر گیدنز تكامل‌ قدرت‌ نظامی‌ است؛ امری‌ كه‌ هیچیك‌ از سه‌ جامعه‌ شناس‌ مورد نظر به‌ آن‌ اشاره‌ و تاكید چندانی‌ نداشتند .

ماركس‌ نظم‌ سرمایه‌داری‌ را منشای‌ تضادها و فاصله‌ی‌ طبقاتی‌ می‌دانست‌ كه‌ با طی‌ فرآیندی‌ متكی‌ به‌ زمان‌ فاصله‌ها از میان‌ رفت‌ و تضادها برطرف‌ می‌شد.، دوركیم‌ عامل‌ نظم‌ را به‌ صنعتی‌ شدن‌ نسبت‌ می‌داد و صنعت‌گرایی‌ را مبنای‌ جامعه‌شناسی‌ خود قرار داد. وبر اگر چه‌ بیش‌ از دوركیم‌ و ماركس‌ به‌ نقش‌ قدرت‌ نظامی‌ توجه‌ كرد اما توجه‌ او معطوف‌ به‌ گذشته‌ی‌ بود و تاكید او در دوران‌ مدرن‌ متوجه‌ حصول‌ عقلانیت‌ و بوروكراتیزه‌ شدن‌ بود.    گیدنز «صنعتی‌ شدن‌ جنگ» را وجه‌ تاریك‌ مدرنیته‌ در قرن‌ حاضر می‌داند. عدم‌ تحلیل‌ این‌ مساله‌ در جامعه‌ شناسی‌ حكایت‌ از وجود این‌ دیدگاه‌ كه‌ نظم‌ مدرنیته‌ معطوف‌ به‌ صلح‌ و مسالمت‌ است‌ دارد، در حالی‌ كه‌ قرن‌ بیستم‌ قرن‌ جنگ‌ بوده‌ است‌ با شمار متعددی‌ از مداخلات‌ و درگیریهای‌ جدی‌ نظامی‌ و شمار انبوهی‌ كشته‌ بالغ‌ بر صد میلیون‌ نفر.

گیدنز معتقد است‌ كه‌ برای‌ رفع‌ و یا كاهش‌ خطرات‌ و ترس‌ و دلهره‌ی‌ آكنده‌ با زندگی‌ مدرن، باید درباره‌ی‌ سرشت‌ دو دم‌ مدرنیته‌ تحلیلی‌ نهادین‌ ارائه‌ داد و در این‌ مسیر باید به‌ محدودیتهای‌ جامعه‌شناسی‌ كلاسیك‌ توجه‌ داشت.    گیدنز برای‌ ارائه‌ی‌ تحلیلی‌ نهادین‌ از مدرنیته‌ كه‌ سرشت‌ و ماهیت‌ دو دم‌ مدرنیته‌ را بنمایاند به‌ سراغ‌ سه‌ برداشت‌ نسبتاً‌ عام‌ و مشتركی‌ می‌رود كه‌ هر سه، از نظریه‌ی‌ اجتماعی‌ كلاسیك‌ در جامعه‌شناسی‌ الهام‌ گرفته‌اند.    نخستین‌ رویكرد برداشتی‌ است‌ ناظر به‌ شناخت‌ و تشخیص‌ عوامل‌ و پارامترهای‌ نهادین‌ از مدرنیته.

عمده‌ كسانی‌ كه‌ در این‌ باره‌ اظهارنظر كرده‌اند و آرایشان‌ الهام‌ گرفته‌ از ماركس، دوركیم‌ و وبر است، پویایی‌ و تحرك‌ همه‌ جانبه‌ی‌ تحول‌ و دگرگونی‌ را از ویژگی‌های‌ برجسته‌ و انحصاری‌ مدرنیته‌ می‌دانند. عده‌یی‌ به‌ تاثیر از ماركس‌ و خود ماركس، موتور حركت‌ ساز و پویایی‌ آفرین‌ مدرنیته‌ را سرمایه‌داری‌ می‌دانند، كه‌ تولید را از سطح‌ بازارهای‌ محلی‌ به‌ بازارهای‌ ملی‌ و بین‌المللی‌ گسترش‌ داده‌ است‌ و دگرگونی‌ معنایی‌ مهمی‌ كه‌ در این‌ میان‌ پیدا شده‌ است‌ تبدیل‌ كار انسانی‌ به‌ كالا می‌باشد.    دود شدن‌ و به‌ هوا رفتن‌ هر آنچه‌ سخت‌ و استوار است‌ و بنا نهاده‌ شدن‌ دوباره‌یِ‌ استواره‌یی‌ دیگر، میسر نیست‌ جز به‌ مدد چرخه‌ی‌ سرمایه‌گذاری‌ - سود - سرمایه‌گذاری. گرایش‌ كلی‌ نرخ‌ نزولی‌  سود، این‌ چرخه‌ را به‌ طور مرتب‌ به‌ حركت‌ وامی‌دارد و دامنه‌ی‌ تحریكش‌ را گسترده‌تر می‌كند.   

همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد تفاسیری‌ اینچنینی، با تاكید بر نقش‌ محوری‌ سرمایه، متاثر از دیدگاههای‌ ماركس‌ بود. در حالی‌ كه‌ دوركیم‌ و وبر مولفه‌های‌ دیگری‌ را مورد تاكید قرار دادند.    دوركیم‌ توجه‌اش‌ را نه‌ معطوف‌ رقابت‌ سرمایه‌دارانه‌ كه‌ متوجه‌ تاثیرات‌ نظام‌ صنعتی‌ و صنعتگرایی‌ كرد. وی‌ عناصر مورد تاكید ماركس‌ را حاشیه‌یی‌ و موقت‌ تلقی‌ می‌نمود و دگرگونی‌ و تحول‌ سریع‌ زندگی‌ مدرن‌ را ناشی‌ از محركها و انگیزه‌هایی‌ می‌دانست‌ كه‌ تقسیم‌ كار پیچیده‌ و مطابقت‌ دادن‌ تولید با نیازهای‌ انسانها، از طریق‌ استثمار و بهره‌برداری‌ صنعتی‌ از طبیعت‌ ناشی‌ می‌شود. تاكید دوركیم، بر نظم‌ صنعتی‌ بود نه‌ نظم‌ سرمایه‌داری.

وبر اگرچه‌ بمانند ماركس‌ از نظام‌ سرمایه‌داری‌ صحبت‌ می‌كند و اشاره‌یی‌ به‌ نظم‌ صنعتی‌ ندارد، اما ویژگی‌هایی‌ را كه‌ برای‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ برمی‌شمارد، آرای‌ او را به‌ دوركیم‌ نزدیكتر می‌سازد و بین‌ او و ماركس‌ فاصله‌ ایحاد می‌كند. او نیز به‌ كالایی‌ شدن‌ كار دستمزدی‌ اشاره‌ دارد، اما تاكید او به‌ عقلانی‌ شدنِ‌ فرآیند تكنولوژی‌ و تشكیلات‌ مربوط‌ به‌ فعالیتهای‌ انسانی‌ است، كه‌ سنگ‌ بنای‌ شكل‌گیری‌ بوروكراسی‌ را تشكیل‌ می‌دهد.   وبر تاكید ویژه‌یی‌ بر بوروكراسی‌ دارد كه‌ موجب‌ ایجاد نظم‌ و در عین‌ حال‌ درهم‌ شكستن‌ و نابودی‌ خلاقیتها و استقلال‌ فردی‌ شده‌ است .

اما گیدنز معتقد است‌ كه‌ این‌ ویژگی‌ها انحصاری‌ و صرف‌ نیستند و مدرنیته‌ در سطح‌ نهادها، یك‌ جریان‌ چند وجهی‌ است‌ كه‌ هر یك‌ از عناصر نامبرده‌ شده‌ در بالا به‌ سهم‌ خود نقش‌ معینی‌ ایفا می‌كنند. دومین‌ رویكرد، به‌ نقطه‌ی‌ كانونی‌ تحلیل‌ جامعه‌شناسی‌ می‌پردازد؛ یعنی‌ به‌ مفهوم‌ جامعه.  گیدنز با در نظر گرفتن‌ مفهوم‌ «نظام‌ مستقلی‌ از روابط‌ اجتماعی» برای‌ جامعه‌ به‌ سراغ‌ دومین‌ رویكرد می‌رود و مفهوم‌ به‌ هم‌ پیوستگی‌ اجتماعی‌ را مد نظر قرار نمی‌دهد. مفهوم‌ جامعه‌ در آموزه‌های‌ دوركیم‌ و دیدگاههای‌ متاثر از او محدود شده‌ است‌ به‌ این‌ معنا كه، جامعه‌ به‌ مثابه‌ی‌ وجود برتر، - ابرهستی‌ - است‌ كه‌ اعضای‌ جامعه‌ در مقابل‌ آن‌ واكنشی‌ از سرترس‌ آمیخته‌ با احترام‌ از خود نشان‌ می‌دهند.    گیدنز برای‌ تبیین‌ دومین‌ رویكرد، جوانب‌ احتیاط‌ را در باره‌ی‌ مفهوم‌ جامعه‌ مراعات‌ می‌كند و برای‌ این‌ احتیاط‌ كاری‌ دو دلیل‌ ارائه‌ می‌كند:   

دلیل‌ نخست‌ به‌ اراده‌ی‌ نویسندگانی‌ برمی‌گردد كه‌ جامعه‌شناسی‌ را به‌ مثابه‌ی‌ مطالعه‌ و بررسی‌ جوامع‌ می‌دانند. اینان‌ در ذهن‌ و گفتار، جوامع‌ وابسته‌ و ملازم‌ با مدرنیته‌ را در نظر دارند؛ حتی‌ اگر به‌ صراحت‌ به‌ این‌ امر اشاره‌ نكنند. بدیهی‌ است‌ كه‌ شاخص‌ترین‌ ویژگی‌ این‌ جوامع‌ همان‌ دولتهای‌ ملی‌ یا دولت‌ ملتها است. دولت‌ - ملت‌ عبارت‌ از نوعی‌ جماعت‌ اجتماعی‌ است‌ كه‌ به‌ نحوی‌ بارز و زیربنایی‌ با دولتهای‌ ماقبل‌ مدرن‌ تفاوت‌ دارد.  دلیل‌ دوم‌ او برمی‌گردد به‌ تفاسیر نظری‌ معینی‌ كه‌ به‌ «معضل‌ نظم» اشاره‌ دارند. مهمترین‌ این‌ تفاسیر نظری‌ از سوی‌ تالكوت‌ پارسونز ارائه‌ شده‌ است‌ كه‌ حل‌ معضل‌ نظم‌ را مساله‌ی‌ محوری‌ در تفسیر «بسته‌ بودن» یا «به‌ هم‌ پیوستگی» نظامهای‌ اجتماعی‌ برمی‌شمارد. به‌ هم‌ پیوستگی، همان‌ چیزی‌ است‌ كه‌ تقابل‌ همه‌ در برابر همه‌ را در اثر تقسیم‌ بندی‌ها و تضاد منافع‌ از میان‌ می‌برد.

گیدنز كاركرد نظم‌ را در ایجاد به‌ هم‌ پیوستگی‌ برای‌ رفع‌ تقابل‌ها و تضادها نمی‌داند. او می‌گوید كه‌ كاركرد نظامهای‌ اجتماعی، در مقید ساختن‌ زمان‌ و مكان‌ باید باز تدوین‌ شود. او به‌ هم‌ پیوستگی‌ را مساله‌ی‌ اصلی‌ نظامهای‌ اجتماعی‌ مدرن‌ نمی‌داند چرا كه‌ جوامع‌ مدرن‌ (دولت‌ - ملت‌ ها) از طریق‌ پیوندها و ارتباطاتی‌ خاص‌ چنان‌ درهم‌ ادغام‌ و بافته‌ شده‌اند كه‌ هیچ‌ یك‌ از جوامع‌ ماقبل‌ مدرن‌ چنین‌ قیود و حصارهایی‌ نداشته‌اند. در حالی‌ كه‌ جوامع‌ مدرن؛ جوامعی‌ ارضی‌ و دارای‌ قلمرو معین‌ هستند. جوامع‌ كشاورزی‌ و شكارگر ماقبل‌ مدرن‌ در یكدیگر محو و مستحیل‌ می‌شدند. اگرچه‌ تمدنهای‌ مبتنی‌ بر نظامهای‌ زراعی‌ و كشاورزی‌ دارای‌ مرزهایی‌ بودند (مرز در معنای‌ مورد نظر جغرافی‌ دانان)، اما سطح‌ فاصله‌ گذاری‌ زمان‌ - مكان‌ در جوامع‌ مدرن‌ حتی‌ از جوامع‌ و تمدنهای‌ كشاورزی‌ پیشرفته‌تر است.

گیدنز می‌خواهد توجه‌ خواننده‌ را به‌ این‌ نكته‌ جلب‌ كند كه‌ زمان‌ و مكان‌ برای‌ مشخص‌ شدن‌ برخی‌ از ویژگیهای‌ اساسی‌ مدرنیته‌ توسط‌ نهادهای‌ مدرن‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌اند    سومین‌ رویكرد به‌ پیوندها و روابط‌ بین‌ دانش‌ جامعه‌ شناسی‌ و آن‌ دسته‌ از ویژگیهای‌ مدرنیته‌ كه‌ این‌ دانش‌ به‌ آنها اشاره‌ دارد اختصاص‌ دارد.  در این‌ رویكرد جامعه‌ شناسی‌ به‌ مثابه‌ی‌ فرآیند تولید دانش‌ یا شناخت‌ زندگی‌ اجتماعی‌ مدرن‌ است‌ كه‌ می‌توان‌ از آن‌ برای‌ پیش‌ بینی‌ اجتماع‌ و نظارت‌ بر آن‌ استفاده‌ كرد.   

همین‌ مضمون، روایتهایی‌ ایجاد كرده‌ است. یكی‌ از این‌ روایتها دانش‌ جامعه‌شناسی‌ را به‌ مثابه‌ی‌ علوم‌ فیزیكی‌ می‌گیرد. همانگونه‌ كه‌ علوم‌ فیزیكی‌ می‌توانند در قلمرو طبیعت‌ نظارت‌ داشته‌ باشند دانش‌ جامعه‌ شناسی‌ نیز چنین‌ امكانی‌ را فراهم‌ می‌سازد. این‌ امكان‌ چیزی‌ نیست‌ جز غایت‌شناسی.    اما عده‌یی‌ دیگر از نویسندگان؛ آن‌ دسته‌ كه‌ متاثر از آرای‌ ماركس‌ هستند و شاید خود ماركس‌ (ماركس‌ مورد نظر برخی‌ تفاسیر) چنین‌ قابلیتی‌ برای‌ علوم‌ اجتماعی‌ قائل‌ نیستند و این‌ قابلیت‌ را به‌ تاریخ‌ نسبت‌ می‌دهند؛ «استفاده‌ از تاریخ‌ برای‌ ایجاد تاریخ». علوم‌ اجتماعی‌ حداكثر این‌ امكان‌ را فراهم‌ می‌كند كه‌ از طریق‌ خود فهمی‌ها و خودیافتن‌ها موضوعات‌ فاقد روح‌ و نامفید را ارزیابی‌ و پالایش‌ نمود. گیدنز این‌ دیدگاه‌ كه‌ علوم‌ اجتماعی‌ بتواند با تولید دانش‌ و شناخت‌ بر نهادهای‌ اجتماعی‌ اعمال‌ نظارت‌ كند را دیدگاهی‌ پیچیده‌ اما غیرجامع‌ و نامناسب‌ می‌داند. برعكس‌ معتقد است‌ كه‌ اعمال‌ واكنشهای‌ انسانها در شرایط‌ مدرنیته‌ و رابطه‌ی‌ آن‌ با جامعه‌ شناسی‌ باید در چارچوب‌ نوعی‌ هرمنوتیك‌ دوگانه‌ فهم‌ شود. گیدنز چندان‌ در این‌ باره‌ توضیح‌ نمی‌دهد اما اشاره‌ می‌كند مفاهیم‌ و برداشتهای‌ جامعه‌ شناختی، كه‌ علوم‌ و دانش‌ بر شمردنش‌ شاید فقط‌ یك‌ ادعا باشد به‌ سادگی‌ قابل‌ انتقال‌ نیست‌ خواه‌ توسط‌ پیشنهاد دهندگان، خواه‌ توسط‌ بكارگیرندگان‌ (گروهها و سازمانهای‌ دولتی) و این‌ همان‌ هرمنوتیك‌ دوگانه‌ است‌ كه‌ باید به‌ آن‌ توجه‌ شود. اما علی‌رغم‌ احتمال‌ وجود همین‌ دریافت‌ دوگانه، از تاثیرات‌ عملی‌ علوم‌ اجتماعی‌ نمی‌توان‌ چشمپوشی‌ كرد. همین‌ تاثیرات‌ در آنچه‌ مدرنیته‌ خوانده‌ می‌شود سهیمند.

گیدنز پس‌ از ذكر خلاصه‌ی‌ نظریات‌ آبأ جامعه‌شناسی‌ كلاسیك‌ (ماركس، دوركیم، وبر) از دنبال‌ كردن‌ دیدگاهها و چشم‌اندازهای‌ موجود جامعه‌ شناختی‌ در هر یك‌ از موارد فوق‌الذكر دست‌ برمی‌دارد تا به‌ گفته‌ی‌ وی‌ به‌ گونه‌یی‌ مناسب‌ بتوان‌ ماهیت‌ مدرنیته‌ را درك‌ كرد. او برای‌ شرح‌ و درك‌ ماهیت‌ مدرنیته ضمن‌ آنكه‌ در پذیرش‌ پویایی‌ ماهیت‌ مدرنیته‌ با آبأ كلاسیك‌ جامعه‌شناسی‌ و سایر نویسندگان‌ توافق‌ دارد، اما منابع‌ این‌ پویایی‌ را نه‌ سرمایه‌داری‌ ، صنعت‌ گرایی‌ و یا بوروكراسی‌ هیچ‌یك‌ نمی‌داند. او سه‌ عامل‌ در این‌ باره‌ برمی‌شمرد و پویایی‌ و دینامیسم‌ مدرنیته‌ را به‌ آنها نسبت‌ می‌دهد:

الف) جدایی‌ و تفكیك‌ زمان‌ و مكان‌ و باز تركیب‌ یا به‌ هم‌ آمدن‌ مجدد آنها در اشكالی‌ كه‌ امكان‌ منطقه‌یابی‌ دقیق‌ زمانی‌ - مكانی‌ حیات‌ اجتماعی‌ را میسر می‌سازند.  

 ب) جابه‌جایی‌ و كنار زدن‌ نظامهای‌ اجتماعی‌ (پدیده‌یی‌ كه‌ پیوند نزدیكی‌ با عوامل‌ دخیل‌ در تفكیك‌ زمانی‌ - مكانی‌ دارند)   

ج) دسته‌بندی‌ ، نظم‌دهی‌ یا سامان‌ دهی‌ بازتابی‌ و تجدید سامان‌ دهی‌ روابط‌ اجتماعی‌ با عنایت‌ به‌ درون‌ داده‌های‌ دانش‌ كه‌ بر اعمال‌ و كنشهای‌ افراد و گروهها تاثیر می‌گذارند.

در مقاله‌یی‌ كه‌ مورد بررسی‌ نگارنده‌ قرار گرفته‌ است گیدنز فقط‌ به‌ شرح‌ اولین‌ عامل‌ پرداخته‌ است‌ و شرح‌ دو مورد بعدی‌ را به‌ جایی‌ دیگر حواله‌ داده‌ است. از این‌ رو آنچه‌ در پی‌ می‌آید تشریح‌ دیدگاه‌ گیدنز در جدایی‌ و تفكیك‌ زمان‌ و مكان‌ در مدرنیته‌ (عامل‌ اول) است.    او ابتدا اشاره‌یی‌ به‌ زمان‌ و مكان‌ در ماقبل‌ مدرنیته‌ می‌كند. در ماقبل‌ مدرن، زمان‌ و مكان‌ به‌ نحو غیرقابل‌ تفكیكی‌ بر هم‌ منطبق‌ بودند. محاسبه‌ی‌ زمان‌ همانند اختراع‌ خط‌ مربوط‌ به‌ جوامع‌ كشاورزی‌ است. محاسبه‌ی‌ زمان‌ با مكان‌ در ارتباط‌ بود؛ محاسبه‌یی‌ غیر دقیق‌ و متغیر. محاسبه‌ی‌ زمان‌ با شاخصهای‌ اجتماعی‌ - مكانی‌ و رخدادهای‌ منظم‌ طبیعی‌ امكانپذیر بود. همین‌ ارتباط‌ عدم‌ یكنواختی‌ و آشفتگی‌ زمانی‌ را نه‌ تنها در میان‌ ممالك‌ گوناگون‌ و دو سوی‌ مرزها سبب‌ می‌شد كه‌ در نقاط‌ مختلف‌ یك‌ سرزمین‌ نیز اختلاف‌ زمانی‌ وجود داشت. اختراع‌ ساعت‌ مكانیكی‌ كه‌ سابقه‌ی‌ آن‌ به‌ اواخر قرن‌ هیحدهم‌ برمی‌گردد به‌ تفكیك‌ زمان‌ از مكان‌ كمك‌ كرد. این‌ تفكیك‌ كه‌ هنوز در سطح‌ سازمانهای‌ اجتماعیِ‌ زمان‌ صورت‌ نگرفته‌ بود مصادف‌ شد با گسترش‌ مدرنیته. تقویم‌ها در سطح‌ جهان‌ یكدست‌ و استاندارد شد و امروز شاهد به‌ كارگیری‌ سیستم‌‌ زمانی‌ واحد هستیم .اگر چه‌ بسیاری‌ از كشورها سال‌ نوهای‌ مختلف‌ دارند اما همگی‌ از چارچوب‌ زمان‌یابی‌ واحد پیروی‌ می‌كنند. تفكیك‌ زمان‌ یابی‌ از مكان‌ یعنی‌ هماهنگی‌ زمان‌ به‌ هماهنگی‌ مكان‌ انجامید.

گیدنز برای‌ تشریح‌ این‌ ایده‌ی‌ خود به‌ توضیح‌ بیشتر مكان‌ می‌پردازد می‌گوید كه‌ مكان‌ را در بهترین‌ حالت‌ می‌توان‌ به‌ كمك‌ مفهوم‌ محل‌ یا منطقه، مفهوم‌ پردازی‌ نمود. این‌ مفهوم‌ به‌ مجموعه‌ها، اوضاع، شرایط‌ و محیطهای‌ مادی‌ فعالیت‌ اجتماعی‌ مستقر در مناطق‌ جغرافیایی‌ اشاره‌ دارد.    سخن‌ گیدنز این‌ است‌ كه‌ اگر در پیشامدرن‌ زمان‌ خود در احاطه‌ی‌ مكان‌ قرار داشت‌ مكان؛ خود محصور حضور بود. حضور چه‌ چیز؟ حضور اوضاع‌ و شرایط‌ جغرافیایی‌ مادی، فعالیتهای‌ نهادهای‌ اجتماعی‌ و نیروهای‌ بومی. اما مدرنیته‌ سلطه‌ی‌ حضور را از سر مكان‌ برمی‌دارد و مكان‌ نه‌ تنها تحت‌ تاثیر نیروهای‌ حاضر كه‌ نیروهای‌ «غایب» كه‌ از نظر مكانی‌ از هر گونه‌ شرایط‌ و موقعیت‌ مسلم‌ كنش‌ متقابل‌ رویاروی‌ دور هستند قرار می گیرد .

بنابر این‌ ساختار محل‌ و منطقه‌ تنها توسط‌ نیروهای‌ حاضر شكل‌ نمی‌گیرد كه‌ نیروهای‌ غایب‌ و مرئی‌ نیز در این‌ میان‌ سازنده‌ هستند.    اگر جداسازی‌ زمان‌ از مكان‌ با ظهور شیوه‌ها و وسایل‌ یكنواخت‌ سنجش‌ امكان‌پذیر شد، اما جداسازی‌ فضا و فاصله‌ از مكان‌ به‌ طرق‌ دیگر میسر گردید. گیدنز در این‌ باره‌ به‌ دو دسته‌ عامل‌ اشاره‌ می‌كند: یك‌ دسته‌ عواملی‌ كه‌ امكان‌ بازنمایی‌ فضا را بدون‌ ارجاع‌ به‌ یك‌ منطقه‌ی‌ ممتاز فراهم‌ می‌كنند و دسته‌ی‌ دوم‌ عواملی‌ كه‌ امكان‌ جایگزینی‌ واحدهای‌ مكانی‌ مختلف‌ را فراهم‌ می‌سازند.  مبنای‌ ضروری‌ این‌ دسته‌ عوامل‌ را كشف‌ مناطق‌ دور و پرت‌ توسط‌ جهانگردان‌ مهیا نمود. نقشه‌ برداری‌ و مساحی‌ از كره‌ی‌ زمین، فضا را مستقل‌ از هر گونه‌ مكان‌ یا منطقه‌ی‌ خاص‌ تثبیت‌ نمود. جدایی‌ فضا از زمان‌ نیز یك‌ تكامل‌ غیرخطی‌ نیست‌ كه‌ امكان‌ برگشت‌ در آن‌ وجود نداشته‌ باشد، بلكه‌ همانند سایر جریانهای‌ تكاملی‌ ویژگی‌ دیالكتیكی‌ دارد كه‌ می‌تواند خصوصیات‌ مخالف‌ و مغایر را نیز برانگیزد. درهم‌ آمیختگی‌ مجدد زمان‌ و فضا در فعالیتهای‌ اجتماعی‌ نمونه‌یی‌ از برانگیختن‌ مغایر طی‌ جریان‌ تكاملی‌ است. گیدنز برای‌ مثال‌ به‌ برنامه‌ی‌ زمانی‌ قطارها اشاره‌ می‌كند كه‌ در عین‌ تنظیم‌ زمانی‌ - مكانی‌ ورود و خروج‌ قطارها، هماهنگی‌ آنها با مسافران‌ و البته‌ بار و اثاثیه‌ شان‌ را نیز سبب‌ می‌شود. گیدنز پس‌ از شرح‌ جدایی‌ زمان‌ از مكان‌ درصدد پاسخ‌ به‌ این‌ پرسش‌ برمی‌آید كه‌ چرا این‌ جدایی‌ برای‌ پویایی‌ مفرط‌ مدرنیته‌ حیاتی‌ و تعیین‌ كننده‌ است. وی‌ سه‌ شرط‌ اصلی‌ و در واقع‌ حاصل‌ و برآیند برای‌ این‌ جداسازی‌ ذكر می‌كند.

نخست‌ اینكه‌ جداسازی‌ تكوین‌ پیوندها و روابط‌ اجتماعی‌ در بستر حضور را بر هم‌ می‌زند. به‌ عبارتی‌ جداسازی‌ ضمن‌ هماهنگ‌ كردن‌ زمان‌ و مكان‌ آن‌ را از انحصار موانع‌ و محظورات‌ و دامنه‌ی‌ محدود فعالیتهای‌ نیروهای‌ محلی‌ خارج‌ می‌كند.    دوم‌ اینكه‌ تفكیك‌ مذكور سبب‌ پیوند دادن‌ سطوح‌ محلی‌ و جهانی‌ از طریق‌ سازمانهای‌ اجتماعی‌ می‌شود. سازمانهای‌ اجتماعی‌ از قبیل‌ دولت‌ و نهادهای‌ مدرن، اگرچه‌ از طریق‌ بوروكراسی، یك‌ نوع‌ نظم‌ ایستایی‌ ایجاد می‌كنند اما در عین‌ حال‌ واجد پویایی‌ و تحرك‌ نیز هستند كه‌ در جوامع‌ پیشامدرن‌ به‌ هیچوجه‌ دیده‌ نمی‌شود.    سوم‌ اینكه‌ تفكیك‌ زمان‌ از مكان‌ تاریخمندی‌ را سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ ویژگی‌ جدایی‌ ناپذیر مدرنیته‌ است. تاریخ‌ مندی، گذشته‌ را از حال‌ و حال‌ را از آینده‌ جدا می‌كند و این‌ جداسازی‌ در ساختن‌ آینده‌ كمك‌ می‌كند. به‌ عقیده‌ی‌ گیدنز، گذشته؛ گذشته‌یی‌ همگون‌ و واحد بوده‌ است، اگر چه‌ تفاسیر متعدد از آن‌ صورت‌ بگیرد. همین‌ گذشته‌ی‌ همگون‌ در هم‌آمیزی‌ مجدد زمان‌ و فضا را فراهم‌ می‌كند تا چارچوب‌ اصیل‌ جهانی‌ - تاریخی‌ برای‌ كنش‌ و تجربه‌ ایجاد شود. 

افکار نو



طبقه بندی: پیشگامان ارتباطات،
[ یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ لعیا محبوبی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام خوش آمدید...
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :